بهار زندگی ام کیان

دندون

دیروز که داشتم به کیان گلی با قاشق غذا می دادم احساس می کردم وقتی قاشق با لثه اش تماس پیدا می کنه یه صدایی می یاد ولی هرچی نگاه کردم چیزی ندیدم اما امروز دیدم یه کریستال قشنگ توی دهن کیان می درخشه،آره پسرمون دندون در آورده.عزیز مامان مبارکت باشه. دیگه کیان گلی مموشی داره کیان گلی خرگوشی میشه.هوراهورا

   + نسرین ; ٤:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٥/٢٠
    پيام هاي ديگران ()

سالگرد ازدواج

تا چشم به هم زدیم چهار سال گذشت. امسال با سالهای پیش یه تفاوت عمده داشت اونهم این بود که یه کیان کوچولو هم به جمع ما اضافه شده بودهورا. یه وروجک خواستنی. برای امشب یه جشن کوچولو گرفتیم من کیک پختم و آقای همسر هم افتخار داد و شام درست کرد. خدایا به ما درست زندگی کردن و لذت بردن از زندگی رو یاد بده . دوست داشتن و مهر ورزیدن و نگاه قشنگ به هستی داشتن. خدایا برای همه چیزهای خوبی که در زندگیم دارم ازت ممنونم. 

لبخند

 

 

 

 

 

   + نسرین ; ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٥/٩
    پيام هاي ديگران ()

نشستن

کیان گلی من یاد گرفته که بشینه و نمی دونید چقدر دل انگیزه. احساس می کنی می خواد کم کم موجودیت خودش رو ثابت کنه.بغل

   + نسرین ; ٥:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/۳۱
    پيام هاي ديگران ()

آب بازی

این روزها کیان خیلی شیطون و با نمک شده . امروز بعد از ظهر حول و حوش ساعت 2 برق و آبمون قطع شد و میدونستم که دو ساعتی هم خبری ازشون نیست. کیان هم که گرمایی، حسابی کلافه شده بود و داشت به نق نق می افتاد به کامران گفتم خوب بیاییم یه بساط آب بازی راه بیندازیم خلاصه تشت توی حموم و اوردیم و کیان رو نشوندیم توش هی  با بطری آبهایی که از قبل داشتیم با هاش آب بازی کردیم حیف که فیلم دوربین فیلم برداریم تموم شده بود ولی بجاش ازش کلی عکس گرفتم که سعی می کنم  بزارم تا ببینید. دیگه اینکه طرفهای عصر همه مون خوابیده بودیم که کیان بلند شد و شیر می خواست کامران رفت که برا ش شیر درست کنه منم حسابی  گیج خواب بودم یه کمی سر و صدا کرد تا رفتم پیشش .باورتان نمی شه یه قشقرقی به پا انداخت که نگو .آخرش هم هر کاری کردیم شیرشو نخورد که نخورد نمیدونم واقعا قهر کرده بود ! تعجبدر هر صورت به نظرم مثل کسی می اومد که حالتی اعتراض آمیز داشته باشه و قهر کنه. قربونش برمقلب یکی از کارهای بامزه ای هم که یاد گرفته خوردن شصت پاشه .عکسشو براتون میذارم..

   + نسرین ; ۱:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٤/٢٧
    پيام هاي ديگران ()

شش ماهگی

امروز صبح کیان رو بردیم تا واکسن شش ماهگی اش رو بزنه ، ثلاث و هپاتیت. اولی رو که زد خیلی نفهمید اما برای دومی اونجا رو گذاشت روی سرش بعدش هم خسته شد و تا خونه گرفت خوابید. حسابی شیطون شده و میتونه دیگه اسباب بازیهای سبکش رو تو دستش نگه داره و تکون بده.

   + نسرین ; ٢:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/٢۳
    پيام هاي ديگران ()

سربازی

بالاخره آقای پدر از شر سربازی راحت شد و همه ما یه نفس راحت کشیدیم.امروز به قول شیرازی ها کارتو رو هم گرفت و باورمان شد که کابوس سربازی تمام شد. البته من که هنوز شیرینی نخوردمچشمک

   + نسرین ; ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٤/٢٢
    پيام هاي ديگران ()

رفتن پیل بابا

توی زندگی آدم ها افرادی پیدا مشن که وجودشون برای دیگران مثل یه خورشید می مونه. یه خورشید فروزان و گرمی بخش.  عاشق آفتاب بود و همیشه یه صندلی داشت توی حیاط که با اون حرکت می کرد همانطور که آفتاب حرکت می کرد. اولین خاطره هایی که ازش یادمه مربوط به دورانی می شد که می رفتم کودکستان با یه بارانی مشکی بلند و یه کلاه شاپو لبه دار، دست در دستش توی خیابانهای لاهیجان لی لی می رفتم و قاقا لی لی هایی که هر روز برام می خرید. سیزده خرداد برای همیشه رفت و ولی با وجودش کلی عشق و محبت و مهربونی را بهمون یاد داد. هرچند تا همیشه دلتنگشم . آرزو می کنم غریق رحمت خداوندی باشه و روحش شاد.

   + نسرین ; ٩:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٤/٢٢
    پيام هاي ديگران ()

اسم پسرم کیان

هنوز روی اسم به توافقی قاطع نرسیده بودیم که پسر عجول ما طاقت نیاورد و به دیدنمون اومد. البته در آخرین روزهای قبل از تولدش من و باباش خیلی سر اسم کل کل داشتیم اسم پیشنهادی من کیان و اسم پیشنهادی اون سپهر بود. خلاصه پسرم اسمش کیان شد . معنی اش یعنی پادشاه بزرگ - مرز و بوم  - طبیعت- بودن- شرف و ناموس ملی. امیدوارم که همانند اسمش به که ای و سروری برسه و مرد بزرگی بشه.لبخند

   + نسرین ; ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۳/٢٥
    پيام هاي ديگران ()

تولد پسر دلبندم

سلامخجالت

ایندفعه دیگه خیلی وقته که نیومدم سراغ نوشتن ، شاید بیش از 6ماهه.خوب کلی دلیل دارم که توجیه کنم که وقت نداشتم که میدونم بازم می شد نوشت.پس بهتره خیلی رک بگم بیش تر از کمبود وقت چیزی که نداشتم حس نوشتن بود.

اونقدر اتفاق افتاده و اونقدر روزها گذشتن که خودم هم الان به خوبی یادم نمی یاد. هم شیرین وهم تلخ. هم شادی آور و هم غم انگیز.شاید بگین خوب زندگی همینه، اصلا ماهیت زندگی اینه،شاید هم حق با تو باشه.اما خوب من کمی دلخورم یا به عبارت دیگر سر از حساب و کتاب این دنیا و هستی در نمی یارم.یکی نیست به من بگه که ای بابا تو رو چه به سر در آوردن از این جور چیزها.

 

تولد پسر دلبندم

شب چهاردهم دیماه در حالیکه داشتم برای کامران شال گردن می بافتم به هزار چیز فکر می کردم جز اینکه فردا که خورشید طلوع خواهد کرد روز سخت و متفاوت و مهمی رو آغاز خواهم کرد. یک هفته ای بود که رفته بودم لاهیجان. مجید و سعید اومدن دنبالم و با کل وسایلی که خریده بودم رفتم پیش مامان اینها. با دکترم که حرف زدم گفت که بهتر دیگه جابجا نشم و تا اومدن کوچولو مون یک ونیم ماهی باید صبر کنم.

این  شد که من موندم لاهیجان و کامران برگشت تهران.  صبح پانزده دیماه با وقوع یک اتفاق غیر منتظره ناگزیر شدم که پسر نازنینم رو به این دنیا بیارم. یادم می یاد وقتی رو تخت جراحی خوابیده بودم پرستارها که با هم حرف می زدم می گفتند که قراره یک برف سنگین بیاد. نمیدونم چرا ولی دلم از شنیدن این حرف به سختی فشرده شد.

میدونستم که اصلا اوضاع خوب نیست و نی نی کوچولوی ما خیلی زودتر از موقع مقرر داره میاد پیش ما .از خدا خواستم که بهش توان رویارویی با این اتفاق رو بده، هرچند که دکتر داشت منو خیلی می ترسوند.دقایقی طول کشید تا پسر گلم متولد شد و من صدای دلنشینش رو شنیدم .یک لحظه بهم نشونش دادن. به نظرم خیلی لاغر و دست و پا کشیده بود. اما خیلی بیشتر از اونی که فکرش رو میکردم دوست داشتنی بود.ساعت حدود دو بعد از ظهر بود. در اون لحظه همه چیزهای خوب دنیا رو براش خواستم .قلب

 

   + نسرین ; ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٢/٢۱
    پيام هاي ديگران ()

يلدا مبارك

يلدا مبارك

اميدوارم كه همه شماها شب يلداي زيبا و به يادموندني رو در كنار عزيزاتون سپري كرده باشيد، سالهاي پيش كه ايران نبودم همش فكر مي‌كردم كه الان اگه ايران بودم مي‌رفتم خونه بابام اينها و كلي دور هم خوش مي‌گذرونديم بعدش هم بساط فال حافظ رو راه مي‌انداختيم ولي خوب بازم امسال نشد بريم لاهيجان و تهران بوديم هرچند خيلي خنديديم و خوش گذشت و برامون فال تلفني هم گرفتند، نكته جالب فال من اين بود كه توش اسم سپهر بود و اين سبب خوشحالي آقاي پدر شد چون خيلي موافق اين قلم بود.

   + نسرین ; ۱:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/۱٠/۳
    پيام هاي ديگران ()